يکي از اولين شعرهايي که خيلي ازش خوشم اومد و منو به شعر مخصوصا شعر نو علاقه مند کرد شعر قاصدک از مرحوم اخوان ثالث بود. اين شعر در واقع مقدمه اي شدتامن به مطالعه ي شعرهاي اخوان بپردازم و کم کم خيلي با اين شعرها انس بگيرم. شايد الان 7 يا 8 ساله که خوندن شعرهاي اخوان به يکي از لذت هاي اوقات تنهايي من تبديل شده. غير از اخوان بيشتر شعرهاي فروغ رو خوندم و گاهي هم با سهراب و نادرپور و ... خلوت کردم.
اما مساله اي که مهمه اينه که اگه قاصدک نبود و من با اين شع برخوردي نداشتم شايد دنبال شعر اخوان نمي رفتم و اونوقت اين علاقه اي که به شعر نو دارم ديگه بوجود نمي اومد. بنابراين اصلا نتونستم راضي بشم که قاصدک توي وبلاگم جايي نداشته باشه و تصميم گرفتم توي همين پست هاي اول قرارش بدم.
همه ي دوستان رو هم به مطالعه ي شعرهاي اخوان بخصوص اشعار دو گنجينه ي آخر شاهنامه و زمستان دعوت مي کنم.
قاصدک

قاصدک! هان چه خبر آوردي؟
از کجا ، وز که خبر آوردي؟
خوش خبر باشي، اما، اما
گرد بام و در من بي ثمر ميگردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري - باري،
برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس ،
برو آنجا که تو را منتظرند،
قاصدک،
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار از اين در وطن خويش غريب.
قاصدک تجربه هاي همه تلخ،
با دلم مي گويند
که دروغي تو، دروغ؛
که فريبي تو، فريب؛
قاصدک! هان ، ولي ... آخر ... ايواي!
راستي آيا رفتي با باد؟
با توام، آي ! کجا رفتي؟ آي ... !
راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمي ، جايي؟
در اجاقي - طمع شعله نمي بندم - خردک شرري هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم ميگريند.
2
نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت
10:48 PM  توسط سعيد
|