اين شعر به نظرم خيلي جالب اومد...
اي خر كه بسته اند به گردونه اي تو را / و اندر بهاي مشت جويي بار مي كشي
نام من است اشرف مخلوق و تو ز پي / نام حمار "يحمل اسفار" مي كشي
بهتان بس بزرگ كه بر ما نهاده اند / دانم تو نيز زين سخن آزار مي كشي
اشرف تويي كه درپي رنج كسان نه اي / گر چه ستم ز خلق به خروار مي كشي
نشنيده ام كه نوع تو ريزند خون هم / نشنيده ام كه كينه به هر كار مي كشي
پشت از فشار،ريش و دل ازچوب كين غمين / بار بشر بدين تن افگار مي كشي
ما و تو سخره ايم در اين كارگاه صنع / تنها نه بار دهر تو دشوار مي كشي
من رنج مي برم تو اگر بار مي بري / من خوار ميزيم تو اگر خار مي كشي
صد كوه غم بر اين دل نازك نهاده اند / خرم تويي كه بار بهنجار مي كشي
تو نيك بخت تر كه غم حال مي خوري / ني رنج نامده نه غم پار مي كشي
آزادتر ز من به زمين گام مي نهي / هر دم ملامتي نه ز اغيار مي كشي
من لب ز بيم بر نتوانم گشاد و تو / فريادها به هر سر بازار مي كشي
جانت ز دست مردم دون نيست در عذاب / هر رنج مي كشي به تن زار مي كشي
پايان كار اگر نگري هم تو بهتري / زان رو كه بار عمر نه بسيار مي كشي
افزون ز بيست سال نماني و زان سپس / نه انتظار جنت و نه نار مي كشي
در ژرفناي ملك عدم فارق از حساب / خوش مي چمي و خيمه به گلزار مي كشي
انديشمند بزرگ معاصر مرحوم دكتر احمد علي رجايي بخارايي
