تبليغاتX
ازتهي سرشار
در آمد

تو به من خنديدي

و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه ي همسايه

سيب را دزديدم


باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من کرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتي و هنوز،

سال ها هست که در گوش من آرام،

                                           آرام

خش خش گام تو تکرار کنان،

مي دهد آزارم


و من انديشه کنان

غرق اين پندارم

که چرا،

      - خانه ي کوچک ما سيب نداشت

گزينه ي اشعار حميد مصدق به نقل از شعر پارسي



2 نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 6:42 PM  توسط سعيد   |