اين روزها بحث بزرگداشت عطار بود، منم تصميم گرفتم يكي از اشعار عطار رو در وبلاگ قرار بدم.
شعر عطار سرشار از احوال عرفاني است. اين اشعار در بردارنده ي حالاتي از شور و شيدايي است كه بدون هيچ مقدمه اي مي تواند بر خواننده تاثير بگذارد.
از مثنوي هاي عطار آنچه بيشتر شهرت دارد منطق الطير است، كه داستاني است تمثيلي و سرشار از مفاهيم عرفاني. شاعر در اين منظومه مراحل هفتگانه ي سلوك عارف را در قالب حكايتي از سفر مرغان به سوي سيمرغ شرح داده است.
براي انتخاب شعري از عطار زياد مردد نشدم، چون از همون اول تصميم گرفتم قسمتي از داستان بي نظير شيخ سمعان و عاشق شدن او بر دختر ترسا رو بگذارم، كه چند سال پيش براي اولين بار با اين شعر برخورد داشتم. همه ي دوستان رو به مطالعه ي كل اين داستان دعوت مي كنم.
در اين جا تنها گوشه اي از مناظره ي مريدان و شيخ سمعان رو به عنوان نمونه توي وبلاگ قرار ميدم.
...
جمله ي ياران به دلداري او / جمع گشتند آن شب از زاري او
همنشيني گفتش اي شيخ كبار / خيز اين وسواس را غسلي بر آر
شيخ گفتش امشب از خون جگر / كرده ام صد بار غسل، اي بي خبر
آن دگر يك گفت: تسبيحت كجاست / كي شود كار تو بي تسبيح راست
گفت: تسبيحم بيفكندم ز دست / تا توانم بر ميان زنّار بست
آن دگر يك گفت: اي پير كهن! / گر خطايي رفت بر تو توبه كن
گفت: كردم توبه از ناموس و حال / تابيم از شيخي و حال و محال
آن دگر يك گفت: اي داناي راز / خيز خود را جمع كن اندر نماز
گفت: كو محراب روي آن نگار ؟ / تا نباشد جز نمازم هيچ كار
آن دگر يك گفت: تا كي زين سخن؟ / خيز در خلوت خدا را سجده كن
گفت: اگر بت روي من اينجاستي، / سجده پيش روي او زيباستي
آن دگر گفتش: پشيمانيت نيست؟ / يك نفس درد مسلمانيت نيست؟
گفت: كس نبود پشيمان بيش از اين / تا چرا عاشق نبودم پيش از اين
آن دگر گفتش كه ديوت راه زد / تير خذلان بر دلت ناگاه زد
گفت: گر ديوي كه راهم مي زند / گو بزن چون چست و زيبا مي زند
آن دگر گفتش كه هرك آگاه شد / گويد اين پير اين چنين گمراه شد
گفت: من بس فارغم از نام و ننگ/ شيشه ي سالوس بشكستم به سنگ
آن دگر گفتش كه ياران قديم / از تو رنجورند و مانده دل دو نيم
گفت: چون ترسا بچه خوشدل بود، / دل ز رنج اين و آن غافل بود
آن دگر گفتش كه با ياران بساز / تا شويم امشب به سوي كعبه،باز
گفت: اگر كعبه نباشد، دير هست / هوشيار كعبه ام، در دير مست
آن دگر گفت: اين زمان كن عزم راه / در حرم بنشين و عذر من بخواه
گفت: سر برآستان آن نگار / عذر خواهم خواست، دست از من بدار
آن دگر گفتش كه دوزخ در ره است / مرد دوزخ نيست هر كو آگه است
گفت: اگر دوزخ شود همراه من، / هفت دوزخ سوزد از يك آه من
آن دگر گفتش كه اميد بهشت / باز گرد و توبه كن زين كار زشت
گفت: چون يار بهشتي روي هست / گر بهشتي بايدم، اين كوي هست
آن دگر گفتش كه از حق شرم دار / حق تعالي را به حق آزرم دار
گفت: اين آتش چو حق در من فكند، / من به خود نتوانم از گردن فكند
آن دگر گفتش: برو ساكن بباش / باز ايمان آور و مومن بباش
گفت: جز كفر از من حيران مخواه / هر كه كافر شد، از او ايمان مخواه
چون سخن در وي نيامد كارگر، / تن زدند آخر در آن تيمار در
موج زن شد پرده ي دلشان ز خون / تا چه آيد خود از اين پرده برون
...