تبليغاتX
ازتهي سرشار


شادم كه چه خوش گشت نثار وطن من
آن بود و نبود من و اين جان و تن من
بيچاره و درمانده كسي نيست چو من، ليك
درمانده و بيچاره تر از من، وطن من!
سنگ تو و نيش تو و خار تو همانا
باشد گهر و نوش و گل و نسترن من
گفتند كسي آمده كاو همچو فرشته است
ديدم كه بود ديو من و اهرمن من
اينك ز وجود تو ره و رسم جنايت
شد بار دگر نو، به ديار كهن من
تو قائد من، منجي من، نيستي اي دون!
هستي تو همان دشمن من، راهزن من!
از من شنو اين نكته كه در هيچ زماني
حمدي نشنيده است ز من، ذوالمنن من
آيا سخن از جاه و جلال تو سرايم
تا باد به گوش تو رساند سخن من؟...
كن مستم از آن گونه كه چيزي نكنم درك
اي باده، فداي تو همه جان و تن من
تا مرگ نيايد به در كلبه ي عارف
شك نيست كه پايان نپذيرد محن من
ميرزا ابوالقاسم عارف قزويني

2 نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 9:31 AM  توسط سعيد   |